السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
529
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
أَلْقَيْنا عَلى كُرْسِيِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ [ 1 ] . تفسير ( على بن ابراهيم ) در اين رابطه مىنويسد : سليمان ( ع ) علاقهء زيادى به اسب داشت و آنها را براى فروش به او عرضه مىكردند ، روزى او آنقدر مشغول تماشاى اسبانى كه بر او عرضه شده بود ، گرديد كه خورشيد غروب كرد و نماز عصر از او فوت شد ، او از اين جهت بسيار اندوهگين شد و دعا كرد ، خداوند خورشيد را باز گرداند تا او نماز عصر را در وقت بجا آورد ، سپس به جانب اسبان رفت و با شمشير گردن همه آنها را زد ، به جهت آنكه مانع از ذكر پروردگار شده بودند . امّا فتنهء سليمان و آزمايشى كه خداوند او را به آن مبتلا نمود ، اين بود كه سليمان همسرى به نام بائنه داشت كه او برايش پسرى بسيار دوست داشتنى به دنيا آورد كه سليمان علاقهء شديدى به او داشت ، يكى از روزها كه طبق معمول ملك الموت بر سليمان نازل شده بود ، نگاه نافذى به آن پسر انداخت ، سليمان ترسيد و به مادر پسر گفت : همانا ملك الموت به اين كودك نظر انداخت ، بيم دارم كه مأمور به قبض روح او باشد ، پس جنّ و انس را جمع كرد و به آنها گفت : آيا ترفندى داريد كه اين كودك را از مرگ نجات دهيم ؟ يكى از آنها گفت : من او را در منتهى اليه مشرق ، جايى كه خورشيد طلوع مىكند مىبرم ، سليمان ( ع ) گفت : ملك الموت بر همه شرق و غرب تسلّط دارد ، ديگرى گفت : من او را در زمين هفتم پنهان مىكنم ، سليمان گفت : ملك الموت به آنجا هم دسترسى دارد ، فرد سوّم گفت : من او را در ميان ابرها و ميان آسمان نگاه مىدارم و او را بالا برد ، ملك الموت هم نازل شد و روح او را در ميان ابرها قبض نمود و سپس جسد او را بر روى تخت سليمان انداخت و سليمان دانست كه خطا كرده است . امام صادق ( ع ) فرمود : خداوند ملك سليمان را در انگشتر وى قرار داده بود كه هر وقت او آن انگشتر را در انگشت داشت ، جنّ و انس و شياطين و همه پرندگان و وحوش نزد او حاضر شده و از او اطاعت مىكردند و او بر تخت خود مىنشست و باد او را به همراه همه مردم و حيوانات و شياطين به هر جا كه او اراده مىكرد ، نقل مكان مىداد ، بطورى كه او نماز صبح را در شام و نماز ظهر را در فارس مىخواند و شياطين را فرمان مىداد تا سنگها را براى ساختن بنا از فارس تا شام حمل كنند .
--> [ 1 ] سوره ص ، آيات 33 - 30 .